تقديم به تنها ستاره شبهاي تنهاييم
تقدیم به تنها ستاره ی شبهای تنهاییم...
به نام حضرت دوست که دل دیوانه ی اوست
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است،تویی که تصور حضورت سینه ی بی رنگ کاغذم را نقش
سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ، ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران همه صبح برایت شعر می سرودم . آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و بر شوق تو اشک می ریختم ،اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور ، هنوز بوی بهار را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد، که مرهمی باشد برای دلم ، بیا و از کناره پنجره ی دلم عبور کن ، تویی که در ذهن خسته ی من همیشه بهاری .
دل بی روح ،جنس آهنت را دوست دارم
دوستت دارم...
(A.m)
عاشقانه...
خالصانه...
با صداقت...
با لطافت...
تا قیامت...
خطوط درهم پیراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم
غرور سر کش دیوانه ات دوست دارم
نظرات شما عزیزان:
رضا 
ساعت6:45---12 خرداد 1390
سلام لينكتون كردم
|